جاده ی خاکستری

چنان عمر آدمی در آمد و شد است که گاهی حتی صدای گام های بلند آن را نمی شنوی....

حتی وقتی با کفشهایش پاهایت را لگد میکند که من دارم می روم.... نگاهم کن ...به آن اعتنایی نمی کنی...

فی الواقع و بدون هیچ درنگی گذر عمر خویشتن را دیدم...

وقتی قدم در مدرسه ام نهادم.... جایی که تنها ٣ سال است با آن فاصله گرفته ام ...

جایی که من خطاب به معلمان خود خانم می گفتم و امروز من بوسیله ی دانش آموزان خانم خطاب می شدم.... مبهوت ماندم...

شیرین است... حتی این شیرینی دلت را هم نمی زند...

ولی گاهی دلتنگی... برای همان شیطنتهای دانش آموز بودن....

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٦ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط sasa نظرات () |


Design By : Night Skin