جاده ی خاکستری

نازم آن آموزگاری را که در یک نصفه روز

                                دانش آموزان عالم را همه دانا کند

ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین

                             بعد از آن با خون هفتادو دوتن امضا کند

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٧ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط sasa نظرات () |

باز هم مثلثی شکل گرفت:

 من ......اشکهایم..........دیوار..........

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٤ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط sasa نظرات () |

........................................

             .....................................

                        ......................................

ارجح تر از نوشتن بود...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٢ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ توسط sasa نظرات () |

اگر کار کرد مغز انسانها یک میلیونوم معده شان بود.....

اکنون کره ی زمین تعریف دیگری داشت....

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٩ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط sasa نظرات () |

چنان عمر آدمی در آمد و شد است که گاهی حتی صدای گام های بلند آن را نمی شنوی....

حتی وقتی با کفشهایش پاهایت را لگد میکند که من دارم می روم.... نگاهم کن ...به آن اعتنایی نمی کنی...

فی الواقع و بدون هیچ درنگی گذر عمر خویشتن را دیدم...

وقتی قدم در مدرسه ام نهادم.... جایی که تنها ٣ سال است با آن فاصله گرفته ام ...

جایی که من خطاب به معلمان خود خانم می گفتم و امروز من بوسیله ی دانش آموزان خانم خطاب می شدم.... مبهوت ماندم...

شیرین است... حتی این شیرینی دلت را هم نمی زند...

ولی گاهی دلتنگی... برای همان شیطنتهای دانش آموز بودن....

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٦ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط sasa نظرات () |

انتظار هم با من سر شوخی دارد....

              پاک مرا از خود غافل کرده...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۳ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط sasa نظرات () |


Design By : Night Skin