جاده ی خاکستری

مصادف با آخرین روز امتحانات… سرما که انگار سرش خلوت شده پیله به من می کنه و من بدجوری باهاش به ستیز می پردازم…
آخ که اگه صدای آدم ته حلقش بمونه و از روی خجالت در نیاد به بیرون سرک نکشه چقدر بده!!!!!!……
آخرین امتحان هم گذشت……
و خنده های بعد از امتحان و نهار آخرین روز و ……
و این خنده های ما که انصافا دلتنگ از ته دلشان بودیم و قطع ناشدنی به راه خود ادامه می دادند… مزیدی بر علت شد تا صوتمان نه این بار به خاطر خجالت که به علت عدم قدرت و توانایی در نیاید…
ترم بعدی هم هست و خنده ها و ………..
42-20493972

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط sasa نظرات () |

می نویسم امروز دوباره...

می نویسم که گویی جای خالیه انگشتانم در کیبورد به شدت احساس می شد.

ولی غریبی می کنم با این دکمه های به ظاهر آشنا...

حرفی در دل است که نمی توان آن را با این دکمه ها نوشت...

ولی مسرور از اینکه در جاده ای پا می گذارم که خاکش

برایم مانوس است و تنها مامنی که برای دلم جا دارد و

می شنود حرفها و نا گفته هایش را...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط sasa نظرات () |


Design By : Night Skin