جاده ی خاکستری

زمان...

گاهی زمان از دستمان می لغزد... و تو با دیروز رفتی...با خاطرات...

من...

همیشه اندیشه ی من, تو و لبخندت بوده....

و خوشحال بودم زمانی که تو را برای خود داشتم...

درسته که راه ما جداست...

ولی من فراموش نمی کنم ... تو نیز فراموش نکن خاطراتی را که با هم ساختیم...

به یاد آر...

به یاد آر...

من برا ی تو و تو برای من با هم بودیم...

و به یاد آر...به یاد آر من را...

چطور می گریستیم....چطور می خندیدیم.... و چطور این دنیا برای ما بود...

و اینکه رویاها در تصرف ما بودند...

من به پشتوانه ی تو و تو به گرمی ایستادگی من می ایستادیم...

ما روزها را روشنایی می بخشیدیم...

و اسم خود را گوشه ی آسمان می نوشتیم...

و آزاد و سریع می دویدیم...

و تو من را داشتی و من تو را....

به یاد آر....

(ترجمه ی شعری از فیلم COYOTE UGLY)

ببخشید دوستان اگر دست و پا شکسته ترجمه کردم...اون جور که خودم زمزمه اش می کردم نوشتم....

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۳ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط sasa نظرات () |

چگونه می توان با مشکلات عظیم اجتماعی مقابله کرد؟

این را بدانید که در عمق وجود همه ی ما جرقه قهرمان شدن وجود داردکه در انتظار تبدیل به شعله ای نیرومند است.

اولین گام برای دامن زدن به جرقه این است که با خود متعد شویم با معیار های والاتری زندگی کنیم.............

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۳ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط sasa نظرات () |

ای کسی که تنها لایق عشق و دوست داشتنی....

ای کسی که تنها تو را واژه ی معشوق زیباست و برازنده....

تنها این حسی را که در وجودم نهادی و با بلوغ و رشدم آن را نیز پروراندی به تو ارزانی می دارم...

که تو تنها امینی هستی که از وجودش بهره ی نا درست نمی بری و با خالصانه ترین احساست پاسش می داری....

ای کاش بندگانت را نیز توانایی پذیرش این حس بود که اغلب ناتوان و حقیرانه بر خورد می کنند....

چه نازیباست که اینقدر از وجود والای انسانی فاصله می گیرند و دم را اینقدر بی ارزش می گذرانند...

بس نیست....؟؟؟؟؟

قدری بزرگ شویم.....قدری

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط sasa نظرات () |

اصل قابلیت قابل و فاعلیت فاعل:

باید خودت را قابل کنی تا آمادگی پذیرش اهدای چیزی را داشته یاشی....

به همین نسبت است به فعل در آوردن افکارت برای فاعل حقیقی بودن.....

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱۸ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط sasa نظرات () |


-شیخ ابوالحسن خرقانی بر سردر خانقاه خود نوشته بود:


"هرکه در این سرا درآید، نانش دهید و از ایمانش (نامش) مپرسید. چه آن کس که بدرگاه باری تعالی به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد"!(نورالعلوم).

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٢ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط sasa نظرات () |

when there's a will. there's a way


..............................................

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٩ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط sasa نظرات () |

در جست و جوی دائمم. نمیدانم خاصیت این اتمام فصل است یا سنم مرا اینگونه مجاب میکند؟
و اگر جواب این سوال را به سن محدود کنیم که هرگز مرا قانع نمی کند.
نمیدانم چرا کسی پا ندارد سر دردو دل من بشیند!!
تا زبان باز می کنم حرف بزنم فی الفور پس از طی مقدمه چینی گویا حوصله ی مخاطبم را سر می برم. و او که حوصله اش از کف می رود سریعا موضوع را به بی موضوعی مرتبط می کند و حقیقتا جایگاهمان عوض می شود . من مخاطب و او گوینده !!!!!!
همان لحظه اشک فریاد می زند که مرا از زندان چشمت رها کن......
فی الحال همه را دوست دارم فاقد هیچ کینه که این صفت (کینه)‌سخت مرا می آزارد.....

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٥ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط sasa نظرات () |

انسان نمیتواند به آسمان نیندیشد.....

 چگونه می تواند؟؟؟

             مگر انسانهایی که

عمر را بی چرا

         به چریدن مشغولند

و

سر به زمین فرو برده اند

       و پوزه در خاک دارند

و   

       غرق در آب و

                    علفند

............................................

اینها که "گوسفندان" دو پایند........

                                                                           "دکتر علی شریعتی"

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط sasa نظرات () |


Design By : Night Skin